نقل از یکی از بچه ها:
توی شور و شوق انتخابات بودیم
و این هیایو به دانشگاه هم سرایت کرده بود. سر یکی از کلاس ها که اتفاقا استادای سخت گیری داشت
من و بچه ها عقب کلاس بحث داغ انتخاباتی راه انداخته بودیم. استاد که خودش از طرفدارای پرو پا قرص یکی از کاندیداها
بود داشت حضور غیاب می کرد. به اسم من که رسید چند بار خووندش و منم اصلا حواسم نبود.
استاد که فهمید من حواسم نیست عصبانی شد
و داد زد: خانم فلانی حواستون کجاست؟ مگه با شما نیستم؟![]()
من که روی صندلیم یه دونه از عکسای بزرگ همون کاندیدای مورد علاقه استاد رو داشتم عکس رو بلند توی دستام گرفتم.
استاد تا این حرکت رو دید سریع تغییر موضع داد و داد زد:
این خانم یه ۲۰ می گیره ۳ تا مثبت + ۵ نمره برای امتحان ترم!![]()
که کلاس ترکید!![]()
یه روز سر یکی از کلاسامون به یه مبحثی رسیدیم که هیچ کس نمی فهمید.
استاد دوباره و دوباره توضیحش داد.
که دیگه خسته شد و گفت: آقا جون لری ش رو گفتم!
بازم هیچ کس نفهمید؟
که همه زدن زیر خنده
و نگاه من کردن. منم خودم خنده م گرفته بود اما اصلا به روی خودم نمی اوردم.
استاد که از خنده بچه ها و نگاهاشون فهمیده بود که یه لر در کلاس هست
با یه ذره ترس پرسید: مگه لر هم توی این کلاس دارین؟
که یکی از بچه ها گفت: استاد خانم فلانی. استاد که داشت از خجالت یا ترس سکته می کرد
گفت شرمنده من نمی دونستم وگرنه قصد توهین و یا بی احترامی نداشتم.
که این بار بچه ها به ترس استاد از من خندیدن و کلاس ترکید.![]()
![]()
امتحان ریاضی داشتیم. استادش هم آدم خیلی سمجی بود.
هرچی می گفتیم بابا آخه ما که دانشجوی ریاضی نیستیم که بخوای اینقدر به ما سخت بگیری اصلا گوشش بدهکار نبود.![]()
تا اینکه امتحان ریاضی ترم رو گرفت و نمره ها رو توی برد دانشکده زد!![]()
max نمره کلاس شده بود 7
!قرار شد که با چند تا از بچه ها به نمایندگی همه بریم و با استاد صحبت کنیم که نمره ها رو روی نمودار ببره.
در که زدیم و وارد اتاق استاد شدیم دیدیم 3 تا از پسرا که از شانس بد ما شاگرد اولای ریاضی بودن توی اتاق استاد نشستن. ما که دیدیم اوضاع خیلی خیطه با استاده گفتیم ما میریم و بعدا میاییم. استاده گفت : یا الان یا هیچ وقت!![]()
حالا با کلی منو من کردن به استاده گفتیم اگه میشه نمره ها رو روی منحنی ببرین.
استاد به دوستم گفت: خب خانم ف شما چند شدین؟(حالا این سه تا داشتن ما رو نگاه می کردن
) دوستم با بدبختی آروم گفت:3 بعد به من گفت شما چند شدین: با کمال افتخار بلند گفتم: 2![]()
یکی از پسرا ازم پرسید: این نمره ها که از 20 نبوده؟![]()
استاد گفت : اتفاقا از 20 نمره بوده![]()
که اونا گفتن با چه نابغه هایی سرکار داریم و از خنده ترکیدن![]()
![]()
امتحان زبان تخصصی داشتیم و من هیچی بلد نبودم
سر جلسه تا جایی که بلد بودم نوشتم
ولی نصف سوالا رو هنوز ننوشته بودم
.جایی که من نشسته بودم نزدیک همون میزی بود که بچه ها برگه شون رو تحویل میدادن.
یه پسری اومد برگش رو داد که دیدم همه سوالا رو نوشته!
منم آروم برگه اش رو برداشتم
و اسم خودمو روی برگه تون نوشتم و اسم اونو روی برگه خودم![]()
موقعی که نمره ها روی توی برد دانشگاه زدن با دیدن نمره ام شاخ دراوردم شده بودم ۸![]()
اسم اون پسره رو نگاه کردم شده بود ۱۲!![]()
یه روز تا ساعت 6 کلاس داشتیم. دیگه هوا تاریک شده بود
که داشتیم با چند تا از بچه ها پیاده برمی گشتیم که یه مزدا گیر داد
و دیگه ول نکرد. هی از کنار خیابون توی پیاده رو داد می زد
و چرت و پرت می گفت. ماها هم اصلا به یارو محل نمی زاشتیم
که یکهو دیدیم ماشین پلیس پشت سر ماشین یارو داره میاد
. پلیسه از توی اون بلندگوش داد زد: آقا برو واینسا
. یارو اصلا توجهی نکرد
که پلیسه گفت مگه با تو نیستم د برو دیگه
.یارو بازم از رو نرفت که پلیسه پشت بلندگو داد زد: احمق بی شعور میگم برو خجالت بکش ![]()
که ماها زدیم زیر خنده و یارو اخمی به پلیسه کرد و رفت!![]()
سر کلاس بودیم استاد می خواست درباره چرخه کربس( kerebs)
صحبت کنه. این کلمه رو نوشت پای تابلو و یه دفعه من گفتم چرخه کربس(karbos)
که همه ترکیدن![]()
استاد یه نگاهی بهم کرد و گفت عزیزم
از کودوم استان اومدی؟![]()
منم آروم گفتم: لرستان![]()
گفت خب عیب نداره حق داری!![]()
که دوباره کلاس ترکید!![]()
![]()
اولین روز کلاس هندسه دوم دبیرستان بود.
معلممون جناب آقای اعتباری
اومد سر کلاس و بدون هیچ حرفی
رفت پای تابلو. یه نقطه
روی تابلو گذاشت و گفت این چیه؟
ماها همه گفتیم: نقطه![]()
گفت غلطه این یک پاره خطه![]()
یه دایره کشید گفت این چیه؟
ماها همه گفتیم دایره![]()
گفت غلطه این یه حجمه![]()
یه مثلث کشید و گفت این چیه؟
کلاس ساکت بود که من داد زدم: مربع!![]()
که همه ترکیدن.![]()
معلمه برگشت نگاهمون کرد گفت کدوم احمقی به این میگه مربع!![]()
![]()
ماها هم که خیلی به خودمون مطمئن بودیم گفتیم باشه بابا هوای خودمون رو داریم!![]()
از قضا درست یک ساعت بعد از تموم شدن دومین کلاس ۲ تا از پسرا که به احتمال زیاد!!!
سال چهارم یا پنجم بودن اومدن پیش ما. من و دو تا از بچه ها داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم که پسره با کلی خجالت الکی!
اومد پیش ما و رو به من گفت: ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم منم با کمال خونسردی گفتم اگه امری دارین بگین دوستام از خودم هستم![]()
که یارو گفت من از روزی که شما رو دیدم
عاشق و شیفته تون شدم
و یه لحظه نتونستم از فکرتون بیرون بیام
و از این چرت و پرت ها
به زور جلوی خندم رو گرفته بودم( آخه من تازه اولین روز حضورم توی دانشگاه بود
) گفتم: مگه من رو چند وقت میشناسین؟!![]()
گفت از همون دو هفته پیش که اومدین و اگه اجازه بدیم با مامان و بابام بیام خواستگاریتون!
که یکهو دوستش زد زیر خنده![]()
منم با کمال خونسردی بهشون گفتم: ولی من اولین روزیه که میام دانشگاه ![]()
![]()
که ایندفعه ماها زدیم زیر خنده ![]()
و طرف دمش رو گذاشت رو کولش و رفت![]()
نقل از یکی از بچه ها:
یه روز سر کلاس اصول حسابداری بودیم.
استادمون دکتر بهروزی ( که خیلی هم چاق بود
) داشت در مورد انواع ماشین ها صحبت می کرد!
که رسید به ژیان.
یکی از پسرا دستش رو بالا کرد و گفت: استاد شما که توی ژیان جاتون نمیشه![]()
که همه زدند زیر خنده![]()
استاد یه نگاهی به پسره انداخت و گفت: از تو بهترم که وقتی حموم میری باید در چاه حموم رو بزاریم که از توی سوراخش نیفتی پایین!![]()
![]()
که دیگه کلاس ترکید
یه روز توی دانشگاه یه سری پوسترهای تبلیغاتی زدن که روش نوشته بود همایش اعضای اهل قلم!![]()
ما ها هم که یه نموره جو گیر شده بودیم
قرار شد که با چند تا از بچه ها بریم.روز همایش به سالن مربوطه رفتیم و با کمال تعجب
دیدیم که همه پسرن و حتی یه دختر هم اونجا نیست.
حالا با کلی خجالت
رفتیم نشستیم و بعدش تازه دو زاریمون افتاد که این همایش ربطی به شعر و شاعری نداره و بحثاش همش سیاسیه![]()
. وسط بحث یکی می گفت: نه آقا این اصول گراییه نوینه.
اون یکی داد میزد :اشتباه می کنین این در موضع اصلاح طلباست
و خلاصه هر کی یه چیزی می گفت
که یکدفعه یکی از دوستای من دستش رو بالا کرد
و گفت: ببخشید آقا کولرهای خوابگاه ما هم خرابه!![]()
که یکدفعه همه ترکیدن!![]()
![]()
با کلی بند و بساط آخر رفتم برای انتخاب واحد
. موقعی که وارد یکی از اتاق ها شدم یه پسری ورودی خودم داشت مدارکش رو میداد. اما مدارکش ناقص بود
. اون زنه هم عصبانی شده بود و کلی سر پسره بدبخت داد می زد.
زنه به من گفت مدارک؟
منم همه رو تمام و کمال دادم. زنه یه لبخند مونالیزایی
به من زد و رو به پسره گفت: از ایشون یاد بگیرید![]()
پسره هم یه نگاهی به من انداخت و گفت: بله درست می فرمایین!
ولی ما در طول ترم باید چیزای زیادی از این خانم یاد بگیریم!![]()
که من زدم زیر خنده و زنه چپ چپ نگاهمون کرد!![]()
زنگ بعدش کلاس نداشتیم و بیکار بودیم
که دیدم یکی از بچه ها با هول اومد توی کلاس و رو به من و دوسم کرد و آروم گفت: یه لحظه بیاین کارتون دارم!![]()
ما هم رفتیم توی حیاط و به به!
دیدیم خانوم رفته از ورقه های امتحان تاریخ دزدیده. اونم نه یکی، بلکه ۵ تا!![]()
چشمتون روز بد نبینه زنگ بعد ۲۶ نفر اومد پیشش و گفتن یا سوالا رو به ما میدی یا ما می دونیم و تو!![]()
![]()
سر امتحان چند تا از بچه ها با ذوق اینکه سوالا رو دارن دیگه نخوونده بودن
ولی متاسفانه سوالا همونایی نبود که دوستم برداشته بود!![]()
آخه روز قبلش زنگ زده بود به دبیرمون و به گناهش اعتراف کرده بود!![]()
![]()
امتحان زبان رو خدا وکیلی خیلی آسون گرفت
و ۳-۲ روز بعدش بهم گفت که برگه ات رو صحیح کردم و نمره کامل رو گرفتی![]()
![]()
از قضا امتحان بعدیمون این آقای سعید چاخان!!!
مراقب جلسه بود. قبل از امتحان به من آروم گفت: به بچه ها نگی
ولی با زن و بچه ام داریم برای چند ماه میریم کانادا!![]()
منم که به جای اون کلی ذوق زده شده بودم
رفتم جلوی سالن امتحان و داد زدم: هی بچه ها! خبر جدید. آقای فلانی می خواد بره کانادا![]()
![]()
که بچه ها شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن![]()
دبیرمون یه نگاهی از سر خشم
به من کرد و گفت: که اینطور!!!!
اون جلسه که اصلا و ابدا نذاشت من یکی تقلب کنم![]()
![]()
روزی که رفتم کارنامه گرفتم دیدم نمره زبانم ۳ نمره کم شده!![]()
پیغام داده بود این همون ۳ نمره است که با خودم بردمش کانادا!![]()
با چند تا از بچه ها گفتیم بریم یه ذره سوهان و از این جور چیزا بخریم . قرار شد که همه مقنعه هاشون رو مثل نقاب تا زیر چشماشون بیارن و ببندن!
( مثل بعضی از زنای جنوبی که نقاب می زنن)
هیچی دیگه این کار رو که کردیم مردیم از خنده!
می خواستیم بریم توی یک مغازه به زور جلوی خنده مون رو گرفتیم.![]()
داخل مغازه که شدیم یکی از دوستام به فروشنده گفت: برادر قیمت اینا چنده؟![]()
یارو یه نگاهی با تعجب به ما انداخت و گفت: خواهر ... تومن!![]()
که دیگه ترکیدیم!![]()
![]()
جریان امتحانها هم از این قرار بود که هر دفعه از هر ۲۴ نفرمون ۸ نفر رو انتخاب می کرد
و ازشون امتحان می گرفت
یه دفعه اش من و دوستم خانم ک. رو اتنخاب کرده بود
. ماها هم که هیچی نخوونده بودیم
سر امتحان ک. کتاب باز کرد و کتاب رو گذاشت روی زمین و با پاهاش ورق می زد.
که یکهو دبیرمون از جاش بلند شد و اومد سمت ما!![]()
تنها کاری که دوستم تونست کنه این بود که کتاب رو با پاش شوت کنه زیر میز جلویی هامون.![]()
از بخت بد جلویی ها که اتفاقا شاگرد اول هامون هم بودن
معلممون فکر کرد اونا دارن تقلب می کنن و عوض ما به اونا صفر داد!![]()
![]()
الکی هی گیر میداد!
یه روز سر کلاس یکی از دوستام می خواست خودکاره بغل دستی اش رو برداره که یکهو دبیرمون گفت: بدبختا!
حقیر ها!
شما شعورتون نمی رسه! دانش مهمی مثل ادبیات رو چرا نادیده می گیرید!...![]()
آخرش هم گفت:از این به بعد هر کسی بخواد هر چیزی از بغل دستی اش بگیره باید از من اجازه بگیره!![]()
اینو که گفت چند دقیقه بعد دوستم وسط درس داد زد
: خانم اجازه! میشه پاک کن این رو بگیرم؟
چند دقیقه بعد: خانم اجازه میشه خودکار دوستم رو بگیرم؟
چند دقیقه بعد: خانم اجازه میشه جزوه دوستم رو بگیرم؟
چند دقیقه بعد:::: دبیرمون عصبانی شد و داد زد: برو بیرون !![]()
![]()
طبق قرار می خواستن بچه های سوم دبیرستان رو با بچه های سوم راهنمایی ببرن!( این دو رده سنی چه ربطی به هم دارن؟!
)
خلاصه روز حرکت ۲ تا اتوبوس اومد ماها توی یک اتوبوس راهنمایی ها توی یکی دیگه!![]()
موقع سوار شدن ناظما و مدیر شد
ماها هم یه ناظم و یک دبیر باحال دیگه رو به زور اوردیم پیش خودمون و مدیرمون رو فرستادیم اونور( با عرض پوزش از مدیرمون
)
خودتون که می دونین همیشه بچه های شیطون و شر هم عقب اتوبوس می شینن که معمولا جای ماها بود
خلاصه ماها همش می زدیم می رقصیدیم و از این جور کارا!!!
که یکهو دیدم اون یکی اتوبوسه داره از ما سبقت می گیره و خانم مدیر از پنجره
داره ماها رو نگاه می کنه![]()
![]()
ولی ما ها هم که بیخود موهامون رو توی آسیاب سفید نکرده بودیم!!! مثل بچه آدم نشستیم و شروع کردیم به سینه زدن و نوحه خوندن!![]()
(ولی خودمونیم ها مدیرمون فهمید ولی بروی ماها نیاورد![]()
)
توی این نمایش همه جور نقشی بود : از ناصر الدین شاه و انیس الدوله و مهد علیا ... تا...
خلاصه این نمایش بعد از حدود چند ماه تمرین قرار شد که بروی صحنه بره!!!![]()
بار اول نمایش رو توی سالن تئاتر به طور عمومی اجرا کردیم.
و قرار شد که اردیبهشت ماه به مناسبت هفته معلم برای کلیه دبیر ها(چه مرد
چه زن) و همه بچه ها اجرا کنیم.![]()
بعد از اجرا کل بچه های نمایش رفتیم توی کلاس و با همون لباسا و گریم نمایش که به سبک قدیم بود شروع کردیم به پایکوبی و اجرای حرکات موزون!![]()
که یکهو در باز شد و ناظم اومد تو. گفت: دارید چه غلطی می کنید؟![]()
یکی از بچه ها هم با کمال پررویی گفت: خانم این قسمت هم جز نمایش بوده ولی در ملا عام نمی شد اجرا بشه!![]()
![]()
منم با شجاعت تمام!!!
رفتم جلو و گفتم : با من کار داشتین؟
ناظممون هم گفت برو در کلاس سوم دبیرستان و فلانی رو صدا کن
منم بدون این که بپرس کدوم معلم سر کلاسشونه رفتم!![]()
در زدم و بدون اینکه دبیر بگه بفرمایین در رو باز کردم و با صدایی که مثل جیغ و ویغ کردن بود داد زدم:
آقا اجـــــــــــــــــــــــــــــــــــازه! خانم فلانی بیاد دفتر!![]()
حالا این دبیر آقای اقتداری دبیر فیزیک بود
یه نگاهی به من کرد و بعد یه نگاه به بقیه اندخت و رو به کلاس گفت:
خانم اجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازه! فلانی فعلا درس داره و نمیشه بیاد دفتر!
که یکهو کلاس ترکید! ![]()
![]()
یه روز یکی از بچه ها خیلی اذیت کرد
.اقای نایب صدری بهش گفت اگه بیای این مسئله رو حل کنی بهت بستنی میدم!![]()
دوستمم با خوشحالی رفت سوال رو حل کرد و بعد گف: آقا حالا بستنی مون رو بدید![]()
آقای نایب صدری هم به در اشاره کرد گفت :برو ببندش این میشه بستنی!![]()