تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه!

یه بار موقعی که اول دبیرستان بودیم یکی از بچه ها ورق(پاستور) اورده بود

 زنگ تفریح تموم شد که نمی دونم یکی رفت به معاونمون (همون الیور) گزارش داد. اومدن الیور به کلاس همانا و ریختن پاستور کف کلاس همان.

هیچ کس حاضر نشد مسئولیت قبول کنه و الیور که خیلی عصبانی بود در کلاس رو آروم بست و فریاد زد:

بدبختا...بیچاره ها... حالا زوده... حالا زوده واسه این گند کاریا ...حالا زوده واسه ازدواج!(ازدواج چه ربطی به پاستور داشت ما هنوز نفهمیدیم!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:44  توسط   | 

با بچه ها برای مسابقه یه گروه سرود داشتیم.

روز مسابقه با چادر و چفیه و بند و بساطاش رفتیم توی سالن برای اجرا . طبق معمول چون من قدم از همه کوتاهتر بود جلو وایساده بودم که یه اخونده که ردیف اول نشسته بود یه نگاهی به کل هیکل من انداخت و گفت:

فتبارک الله احسن الخالقین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:36  توسط   | 

یه روز سر کلاس دینی بودیم.دبیرمون بعد از کلی صغری کبری چیدن درباره پول و آدمای پولدار و اینکه این آدما چه جوری هستن گفت: مثلا لیلا فروهر! رفته زن یه یارو شده به اسم اسی که خیلی پولداره!

یکی از بچه ها دستش رو کرد بالا و گفت:خانم ببخشید لیلا فروهر کیه؟!

دبیر دینی مون هم یه نگاهی بهش کرد و دیگه هیچی نگفت!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:7  توسط titi & lili  | 

من  و دوستم  یه روز با هم بیرون رفتیم. دیگه هوا تاریک شده بود که توی خیابون یه پسری رو دیدیم که عینک آفتابی زده...!

دوستم هم به یارو گفت: آفتاب بدم خدمتت؟

یارو یه نگاهی بهش کرد و گفت: شب بدبخت، شب نادون!

(ترجمه: عینک یارو عینک شب بود!)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:43  توسط titi & lili  |