یه بار موقعی که اول دبیرستان بودیم یکی از بچه ها ورق(پاستور) اورده بود![]()
زنگ تفریح تموم شد که نمی دونم یکی رفت به معاونمون (همون الیور
) گزارش داد. اومدن الیور به کلاس همانا و ریختن پاستور کف کلاس همان.![]()
هیچ کس حاضر نشد مسئولیت قبول کنه و الیور که خیلی عصبانی بود در کلاس رو آروم بست و فریاد زد:![]()
بدبختا...بیچاره ها... حالا زوده... حالا زوده واسه این گند کاریا ...حالا زوده واسه ازدواج!
(ازدواج چه ربطی به پاستور داشت ما هنوز نفهمیدیم!)![]()
روز مسابقه با چادر و چفیه و بند و بساطاش رفتیم توی سالن برای اجرا
. طبق معمول چون من قدم از همه کوتاهتر بود
جلو وایساده بودم که یه اخونده که ردیف اول نشسته بود یه نگاهی به کل هیکل من انداخت
و گفت:
فتبارک الله احسن الخالقین!![]()
یه روز سر کلاس دینی بودیم.دبیرمون بعد از کلی صغری کبری چیدن درباره پول و آدمای پولدار و اینکه این آدما چه جوری هستن گفت: مثلا لیلا فروهر!
رفته زن یه یارو شده به اسم اسی که خیلی پولداره!![]()
یکی از بچه ها دستش رو کرد بالا و گفت:خانم ببخشید لیلا فروهر کیه؟!![]()
دبیر دینی مون هم یه نگاهی بهش کرد و دیگه هیچی نگفت!![]()
دوستم هم به یارو گفت: آفتاب بدم خدمتت؟![]()
یارو یه نگاهی بهش کرد و گفت: شب بدبخت، شب نادون!
(ترجمه: عینک یارو عینک شب بود!)![]()
![]()