تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه!
دوم دبیرستان بودیم. سر زنگ جغرافیا امتحان داشتیم. این دبیرمون هم هر دفعه که امتحان می دادیم همه کتاب ها رو جمع می کرد که مثلا کسی تقلب نکنه!

بچه ها هم سر کلاس این دبیره محترم!!! دو کتابه میومدن یعنی علاوه بر کتاب خودشون یک کتاب دیگه هم میوردن.

روز امتحان وقتی کتابا جمع شد همه شروع کردیم به جواب دادن.

یکی از بچه ها به نام خانم ن. ن. زیر برگه اش کتاب باز کرده بود. معلممون هم دیدش و آروم رفت بالای سرش. این دوست ما هم چند ثانیه ای دیر متوجه شد و کتاب رو بست. دبیرمون بهش گفت: اون کتاب چیه زیر دستت؟

دوستم هم با کمال پررویی برگش رو داد بالا و بعد با حالت تعجب گفت:

 اااااااااااااا خانم چه جالب! کتاب جغرافیاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:6  توسط titi & lili  | 

اول دبیرستان که بودیم یه درس به اسم ایین مطالعه و پژوهش داشتیم. درباره انواع تحقیق و روش های تحقیق کردن بود.

دبیرش اما آدم باحالی بود ولی بعضی وقتا بدجوری گیر می داد. یه روز برامون امتحان گذاشت و ماها هم روزامتحانش اصلا نخووندیم . حالا یه عده خوونده یه عده نخوونده.

بعد از کلی صحبت و جلسه بزرگان کلاس!!! قرار بر این شد که اگر کلمه پرده رو گفتیم همه بنویسن و اگر کلمه پنجره رو گفتیم هیچ کس ننویسه و برگه سفید رو به معلم بدیم.

سر امتحان سوالا انقدر آسون بود که نمی دونستیم چی کنیم.که بالاخره یکی از بچه ها رو به بقیه گفت: آقاجون اون پرده رو از جلوی پنجره بکشید دیگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:22  توسط titi & lili  | 

دبیر هنر راهنماییمون یه آقای بود به نام م.(به علت حفظ شخصیت مخفف گفته می شود!)

سر کلاس از هر چی صحبت می کرد به جز درسش!

یه روز اومد سر کلاس گفت: بچه ها شنیدم یکی از دو کلاس سوم راهنمایی منو به عنوان بهترین دبیر انتخاب کرده

منم که اصلا از این دبیره دل خوشی نداشتم دستم رو کردم بالا و گفتم: مطمئنا کلاس ما نبوده!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:4  توسط titi & lili  | 

سوم راهنمایی که بودیم یه دبیر زبان داشتیم خنده!نزدیک عید بود که چل بازی بچه ها گل کرد و قرار شد با وجود مخالفت مدیر مدرسه و خلاف مقررات مدرسه توی کلاس سفره هفت سین بچینیم!

خلاصه هرکس مسئولیت یه چیز رو قبول کرد:تمام سین های سفره هفت سین+ آینه+ قرآن+ هندوونه+...

آخرین جلسه زبان( تقریبا ۲ هفته مونده به عید!!!) صندلی ها رو کنار زدیم و با دبیرمون نشستیم پای سفره و شروع کردیم به هندوونه خوردن! همچین ملچ مولوچ می کردیم که انگار داریم جیگر لاک پشت ( پرسی ۶۰۰۰۰ تومن) می خوریم.

که یک دفعه نمی دونم کودوم خیر و خوشی ندیده ای به دفتر اطلاع داد و مدیر مدرسه همراه بادی گاردهاش ریختن توی کلاس! ماها که اصلا جرات جیک زدن نداشتیم که دیدیم دبیر زبانمون با کمال پررویی به مدیرمون گفت: هندوونش خیلی خوشمزه است شما نمی خورید؟! 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط titi & lili  | 

این خاطره هم سر کلاس دبیر فیزیک سال اولمونه

اسم دبیرمون آرش بود.اون سال هم تازه اهنگ آرش بهت میگم دوست دارم اومده بود.دبیرا جلسه داشتن و دیرتر اومدن سرکلاس ما هم طبق معمول مشغول برگزاری مراسم پایکوبی شدیم. این دفعه خیالمون راحت بود همه تو جلسه ان و کسی نمیاد کسی رو کشیک نذاشتیم.یکی از بچه ها پشتش به در بود و داشت میخوند که دبیرمون آروم درو باز کرد هرچی شکلک و ادا اطوار بود درآوردیم نفهمید و به این قسمت آهنگ رسید: آررررررررررررررررررررررش بهت میگم  دوست دارم . دبیرمون سرخ شده بود فکر کنم خنده شم گرفت به روی خودش نیاورد. خلاصه دوستمو از کلاس کرد بیرون و گفت : چند روز پیش شبکه چهار یه مستند از میمونهای آفریقایی داشت که از بوی یک گیاه مست میشدن و حرکات شما رو انجام میدادن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:45  توسط   | 

امسال که پیش دانشگاهی بودیم همه موبایل مدرسه میوردن. خب طبیعتا اگه مدیر یا ناظما می فهمیدن گند کار در میومد!

یه روز حدود ۱۰ نفر روی سکویی که جای معلم بود سر  هم ریختیم و می خواستیم عکس بگیریم.( این سکو کنار پنجره بود و اونور پنجره یه دیوار بلند بود!نه درختی بود نه گیاهی!) یه دفعه در باز شد و ماها سریع عکس العمل نشون دادیم. دوباره همه ریخیتیم سر هم که عکس بگیریم که باز در باز شد و یکی دیگه از بچه ها اومد تو. دوباره اومدیم عکس بگیریم گفتیم: آقا جون ایندفعه در باز شد همونجوری وایسید تا این عکس رو بگیریم بره پی کارش.

ایندفعه که در باز شد ماها هیچ کدوم به هم نریختیم و همونجوری بودیم که دیدیم همه دارن بهمون علامت میدن! سرمون رو که برگردوندیم دیدیم ناظممونه! نه راه پیش بود نه راه پس!

بهمون گفت دارید چی می کنید؟

منم گفتم: هیچی خانم داریم از پنجره پرنده ها رو تماشامی کنیم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:58  توسط titi & lili  | 

ماها از اون اول راهنمایی که این مدرسه اومدیم تا پیش دانشگاهی همیشه مراسم پایکوبی و حرکات موزون رو داشتیم.

طبق سنت نیاکانمون( بچه های سالهای قبل) همیشه یک نفر رو مامور میزاشتیم که اگه آسمون ابری شد!!! یه خبر به ماها بده.

هرکسی توی این مراسم سنتی و هیجان انگیز نقشی داشت. مثلاخانم س(شرمنده اسم ها مخفف گفته می شود!)نقش سرپرست گروه رقصندگان، خانم ش کمک رقصنده، بنده تنبک زن، خانم ن خواننده، خانم ر کشیک باشی( همون مامور) و خلاصه هر کس مسئولیتی در این امر خطرناک بر عهده داشت!

یه روز طبق معمول زنگ تفریح که خورد همه توی کلاس به حالت آماده باش دراومدند و شروع کردند!

یه دفعه کشیک باشی گفت :بچه ها! ناظم اومد!

ناظممون اومد و یه نگاهی به هممون کرد ( قبل از اینکه بیاد همه ما مثل آدم نشسته بودیم و هرکس داشت کتاب جلوی روش رو می خووند)! و گفت:عروسی ننه ی کدومتونه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:58  توسط titi & lili  | 

کلاس دوم دبیرستان بودیم از ساعت 1 تا 4 جغرافیا داشتیم. فکرشو کنین از 7 صبح مدرسه باشی و کلی درسای سخت اونوقت بخوای سر کلاس جغرافیا هم بشینی.

برای ماها هم که مثلا فرزانگانی بودیم خب یه ذره سخت بود.

از اون موقع به بعد همه ما سر کلاس جغرافیا چنجه(ترجمه: همون تخمه آفتابگردان) می خوردیم.

این دبیر بیچارمون هم که فکر می کرد ماها همه کشته مرده جغرافیاییم هی توضیح می داد و ما با چنجه ها حال می کردیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط titi & lili  | 

سال اول بودیم که اولین زلزله شدید اومد .ما سر کلاس بودیم و فیزیک داشتیم.دبیرمون اولش که سرکلاس اومد کلی شروع کرد که بچه ها زلزله ترس نداره واگه زلزله اومد فرار نکیند و اینا...

یه مسئله روی تابلو نوشت و رفت نشست پشت میز منتظر جواب بود که زلزله شروع شد.میتونید تصور کنید که فاصله ی چند متری میزش تا درو با دو قدم طی کرد در واقع میتونم بگم پرواز کرد

و داد زد بچه ها برید بیرون رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود شاید باورتون نشه اما من از حرکت اون بیشتر از زلزله ترسیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:23  توسط   |