تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه!
با بچه های مدرسه بردنمون اردو. حدود نصف روز هم قرار شد قم بمونیم. خب خودتون که می دونین توی قم چادر پوشیدن تقریبا الزامیه!

با چند تا از بچه ها گفتیم بریم یه ذره سوهان و از این جور چیزا بخریم . قرار شد که همه مقنعه هاشون رو مثل نقاب تا زیر چشماشون بیارن و ببندن! ( مثل بعضی از زنای جنوبی که نقاب می زنن)

هیچی دیگه این کار رو که کردیم مردیم از خنده! می خواستیم بریم توی یک مغازه به زور جلوی خنده مون رو گرفتیم.

داخل مغازه که شدیم یکی از دوستام به فروشنده گفت: برادر قیمت اینا چنده؟

یارو یه نگاهی با تعجب به ما انداخت و گفت: خواهر ... تومن!

که دیگه ترکیدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:46  توسط titi & lili  | 

دوم راهنمایی یه درسی داشتیم به اسم حرفه و فن. خداییش درسی نبود که بخوای براش تئوری بخونی ولی چه کنیم که این دبیر ما اصلا کار عملی براش مهم نبود و همش امتحان می گرفت

جریان امتحانها هم از این قرار بود که هر دفعه از هر ۲۴ نفرمون ۸ نفر رو انتخاب می کرد و ازشون امتحان می گرفت

یه دفعه اش من و دوستم خانم ک. رو اتنخاب کرده بود. ماها هم که هیچی نخوونده بودیم سر امتحان ک. کتاب باز کرد و کتاب رو گذاشت روی زمین و با پاهاش ورق می زد. که یکهو دبیرمون از جاش بلند شد و اومد سمت ما!

تنها کاری که دوستم تونست کنه این بود که کتاب رو با پاش شوت کنه زیر میز جلویی هامون.

از بخت بد جلویی ها که اتفاقا شاگرد اول هامون هم بودن معلممون فکر کرد اونا دارن تقلب می کنن و عوض ما به اونا صفر داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:12  توسط   | 

دوم دبیرستان یک دبیر ادبیات داشتیم که فکر می کرد آقا محمد خان قاجاره!

الکی هی گیر میداد! یه روز سر کلاس یکی از دوستام می خواست خودکاره بغل دستی اش رو برداره که یکهو دبیرمون گفت: بدبختا! حقیر ها! شما شعورتون نمی رسه! دانش مهمی مثل ادبیات رو چرا نادیده می گیرید!...

آخرش هم گفت:از این به بعد هر کسی بخواد هر چیزی از بغل دستی اش بگیره باید از من اجازه بگیره!

اینو که گفت چند دقیقه بعد دوستم وسط درس داد زد: خانم اجازه! میشه پاک کن این رو بگیرم؟

چند دقیقه بعد: خانم اجازه میشه خودکار دوستم رو بگیرم؟

چند دقیقه بعد: خانم اجازه میشه جزوه دوستم رو بگیرم؟

چند دقیقه بعد:::: دبیرمون عصبانی شد و داد زد: برو بیرون !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:12  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان که بودیم قرار شد که مدرسه ما رو ببره اردو

طبق قرار می خواستن بچه های سوم دبیرستان رو با بچه های سوم راهنمایی ببرن!( این دو رده سنی چه ربطی به هم دارن؟!)

خلاصه روز حرکت ۲ تا اتوبوس اومد ماها توی یک اتوبوس راهنمایی ها توی یکی دیگه!

موقع سوار شدن ناظما و مدیر شدماها هم یه ناظم و یک دبیر باحال دیگه رو به زور اوردیم پیش خودمون و مدیرمون رو فرستادیم اونور( با عرض پوزش از مدیرمون)

خودتون که می دونین همیشه بچه های شیطون و شر هم عقب اتوبوس می شینن که معمولا جای ماها بود خلاصه ماها همش می زدیم می رقصیدیم و از این جور کارا!!! که یکهو دیدم اون یکی اتوبوسه داره از ما سبقت می گیره و خانم مدیر از پنجره  داره ماها رو نگاه می کنه

ولی ما ها هم که بیخود موهامون رو توی آسیاب سفید نکرده بودیم!!! مثل بچه آدم نشستیم و شروع کردیم به سینه زدن و نوحه خوندن!

(ولی خودمونیم ها مدیرمون فهمید ولی بروی ماها نیاورد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:23  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان سر زنگ تاریخ قرار شد که یه نمایش اجرا کنیم که اتفاقا نمایش نامه نویسش همون دبیر تاریخمون بود

توی این نمایش همه جور نقشی بود : از ناصر الدین شاه و انیس الدوله و مهد علیا ... تا...

خلاصه این نمایش بعد از حدود چند ماه تمرین قرار شد که بروی صحنه بره!!!

بار اول نمایش رو توی سالن تئاتر به طور عمومی اجرا کردیم. و قرار شد که اردیبهشت ماه به مناسبت هفته معلم برای کلیه دبیر ها(چه مرد چه زن) و همه بچه ها اجرا کنیم.

بعد از اجرا کل بچه های نمایش رفتیم توی کلاس و با همون لباسا و گریم نمایش که به سبک قدیم بود شروع کردیم به پایکوبی و اجرای حرکات موزون!

که یکهو در باز شد و ناظم اومد تو. گفت: دارید چه غلطی می کنید؟

یکی از بچه ها هم با کمال پررویی گفت: خانم این قسمت هم جز نمایش بوده ولی در ملا عام نمی شد اجرا بشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:22  توسط titi & lili  | 

یه بار موقعی که اول دبیرستان بودیم سر یه زنگ دبیر نیومد ما ها هم همینطوری توی مدرسه می گشتیم که یکهو یکی از ناظما منو صدا زد!

منم با شجاعت تمام!!! رفتم جلو و گفتم : با من کار داشتین؟

ناظممون هم گفت برو در کلاس سوم دبیرستان و فلانی رو صدا کن

منم بدون این که بپرس کدوم معلم سر کلاسشونه رفتم!

در زدم و بدون اینکه دبیر بگه بفرمایین در رو باز کردم و با صدایی که مثل جیغ و ویغ کردن بود داد زدم:

آقا اجـــــــــــــــــــــــــــــــــــازه! خانم فلانی بیاد دفتر!

حالا این دبیر آقای اقتداری دبیر فیزیک بود یه نگاهی به من کرد و بعد یه نگاه به بقیه اندخت و رو به کلاس گفت:

خانم اجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازه! فلانی فعلا درس داره و نمیشه بیاد دفتر!

که یکهو کلاس ترکید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:12  توسط titi & lili  | 

اول راهنمایی دبیر شیمی تکمیلی مون آقای نایب صدری( روحش شاد) بود

یه روز یکی از بچه ها خیلی اذیت کرد .اقای نایب صدری بهش گفت اگه بیای این مسئله رو حل کنی بهت بستنی میدم!

دوستمم با خوشحالی رفت سوال رو حل کرد و بعد گف: آقا حالا بستنی مون رو بدید

آقای نایب صدری هم به در اشاره کرد گفت :برو ببندش این میشه بستنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط   | 

بعضی روزای مدرسه به خاطر کلاسامون مجبور بودیم ناهار هم وایسیم!

بیشتر بچه ها غذا میوردن بعضی هم نه! هر ازگاهی هم همه با هم پول روی هم میزاشتیم و زنگ می زدیم تا از بیرون برامون غذا بیارن

یه روز طبق معمول می خواستیم این کار رو کنیم. من با یکی از بچه ها رفتیم از دفتر زنگ بزنیم  دوستم تلفن رو برداشت و زنگ زد ۱۱۸ که شماره یک پیتزا فروشی رو بگیره و شروع کرد به صحبت که: شماره پیتزا ... رو می خواستم خیابون...

که دیدم از خنده ترکید!

پرسیدم چی شد. گفت: یارو گفته: خانم اینجا اورژانسه(۱۱۵) شما باید زنگ بزنین ۱۱۸!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:53  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان که بودیم به خاطر درس تاریخمون قرار شد که بریم تهران و از مجلس دیدن کنیم!

خلاصه بعد از کلی بازرسی و تفتیش بدنی ما رو به مجلس راه دادن حدود ۲ ساعت هم توی یک راهرو نشستیم تا بالاخره اجازه ورود صادر شد!

قرار بر این بود که رئیس مجلس ورود ما ها رو به همه نماینده ها اعلام کنه و ما همون لحظه بلند شیم و به احترام اونایی که اونجا بودن بایستیم

خلاصه یک دفعه دیدیم که رئیس مجلس گفت: از بچه های مدرسه فرزانگان شهر ... هم تشکر می کنیم که امروز در صحن علنی مجلس حضور دارن!

ما هم  هممون بلند شدیم و داشتیم شکلک در می اوردیم که دیدیم اون تلویزیون بزرگه مجلس داره ماها رو از نزدیک نشون میده!

ما ها هم یه چند لحظه ای دیر ۲زاریمون افتاد و دیدیم چند تا از نماینده ها دارن چپ چپ نگاه ماها می کنن!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:2  توسط titi & lili  | 

در ادامه ی مطلب قبلی باید بگم که اون خانم بازم کتاب رو برنداشت و دبیر گرامی در دور بعدی که به ته کلاس سر زد بازم دستگیرش کرد.

وقتی تقلب میکردیم اینقدر زیاد بود که آمارش از دستمون در میرفت مثلا میدیدی یهو ۳ بار همون سوالی که خودم نوشته بودم و داده بودم به بغلی از اون سر کلاس دستم میرسید 

کیف میده ا حتی اگه بلد باشی مزه ی تقلبی یه چیز دیگه است

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط   |