یه روز توی دانشگاه یه سری پوسترهای تبلیغاتی زدن که روش نوشته بود همایش اعضای اهل قلم!![]()
ما ها هم که یه نموره جو گیر شده بودیم
قرار شد که با چند تا از بچه ها بریم.روز همایش به سالن مربوطه رفتیم و با کمال تعجب
دیدیم که همه پسرن و حتی یه دختر هم اونجا نیست.
حالا با کلی خجالت
رفتیم نشستیم و بعدش تازه دو زاریمون افتاد که این همایش ربطی به شعر و شاعری نداره و بحثاش همش سیاسیه![]()
. وسط بحث یکی می گفت: نه آقا این اصول گراییه نوینه.
اون یکی داد میزد :اشتباه می کنین این در موضع اصلاح طلباست
و خلاصه هر کی یه چیزی می گفت
که یکدفعه یکی از دوستای من دستش رو بالا کرد
و گفت: ببخشید آقا کولرهای خوابگاه ما هم خرابه!![]()
که یکدفعه همه ترکیدن!![]()
![]()
با کلی بند و بساط آخر رفتم برای انتخاب واحد
. موقعی که وارد یکی از اتاق ها شدم یه پسری ورودی خودم داشت مدارکش رو میداد. اما مدارکش ناقص بود
. اون زنه هم عصبانی شده بود و کلی سر پسره بدبخت داد می زد.
زنه به من گفت مدارک؟
منم همه رو تمام و کمال دادم. زنه یه لبخند مونالیزایی
به من زد و رو به پسره گفت: از ایشون یاد بگیرید![]()
پسره هم یه نگاهی به من انداخت و گفت: بله درست می فرمایین!
ولی ما در طول ترم باید چیزای زیادی از این خانم یاد بگیریم!![]()
که من زدم زیر خنده و زنه چپ چپ نگاهمون کرد!![]()
زنگ بعدش کلاس نداشتیم و بیکار بودیم
که دیدم یکی از بچه ها با هول اومد توی کلاس و رو به من و دوسم کرد و آروم گفت: یه لحظه بیاین کارتون دارم!![]()
ما هم رفتیم توی حیاط و به به!
دیدیم خانوم رفته از ورقه های امتحان تاریخ دزدیده. اونم نه یکی، بلکه ۵ تا!![]()
چشمتون روز بد نبینه زنگ بعد ۲۶ نفر اومد پیشش و گفتن یا سوالا رو به ما میدی یا ما می دونیم و تو!![]()
![]()
سر امتحان چند تا از بچه ها با ذوق اینکه سوالا رو دارن دیگه نخوونده بودن
ولی متاسفانه سوالا همونایی نبود که دوستم برداشته بود!![]()
آخه روز قبلش زنگ زده بود به دبیرمون و به گناهش اعتراف کرده بود!![]()
![]()