تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه!
خب این خاطره رو یکی از دوستام برام گفته که براتون میگم:

یه روز توی دانشگاه یه سری پوسترهای تبلیغاتی زدن که روش نوشته بود همایش اعضای اهل قلم!

ما ها هم که یه نموره جو گیر شده بودیم قرار شد که با چند تا از بچه ها بریم.روز همایش به سالن مربوطه رفتیم و با کمال تعجب دیدیم که همه پسرن و حتی یه دختر هم اونجا نیست. حالا با کلی خجالت رفتیم نشستیم و بعدش تازه دو زاریمون افتاد که این همایش ربطی به شعر و شاعری نداره و بحثاش همش سیاسیه. وسط بحث یکی می گفت: نه آقا این اصول گراییه نوینه. اون یکی داد میزد :اشتباه می کنین این در موضع اصلاح طلباست و خلاصه هر کی یه چیزی می گفت

که یکدفعه یکی از دوستای من دستش رو بالا کرد و گفت: ببخشید آقا کولرهای خوابگاه ما هم خرابه!

که یکدفعه همه ترکیدن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:23  توسط titi & lili  | 

روز ثبت ناممون بعد از کلی این ور و اون ور رفتن و فرم پر کردن آخر نوبت به انتخاب واحد رسید. هر کسی با توجه به رشته اش باید می رفت به دانشکده مربوطه.

با کلی بند و بساط آخر رفتم برای انتخاب واحد. موقعی که وارد یکی از اتاق ها شدم یه پسری ورودی خودم داشت مدارکش رو میداد. اما مدارکش ناقص بود. اون زنه هم عصبانی شده بود و کلی سر پسره بدبخت داد می زد. زنه به من گفت مدارک؟ منم همه رو تمام و کمال دادم. زنه یه لبخند مونالیزایی به من زد و رو به پسره گفت: از ایشون یاد بگیرید

پسره هم یه نگاهی به من انداخت و گفت: بله درست می فرمایین! ولی ما در طول ترم باید چیزای زیادی از این خانم یاد بگیریم!

که من زدم زیر خنده و زنه چپ چپ نگاهمون کرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:14  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان دیگه به آخرای سال داشتیم می رسیدیم که برامون امتحان تاریخ ترم گذاشتن. چون تاریخ هم جز امتحان نهایی ها نبود خود دبیرمون سوالا رو طرح کرد. چند روز قبل از امتحان چند تا از بچه ها میرن به اتاق مربوط به نگهداری ورقه های امتحانی و از قضا پوشه سوالات تاریخ رو می بینن.

زنگ بعدش کلاس نداشتیم و بیکار بودیم که دیدم یکی از بچه ها با هول اومد توی کلاس و رو به من و دوسم کرد و آروم گفت: یه لحظه بیاین کارتون دارم!

ما هم رفتیم توی حیاط و به به! دیدیم خانوم رفته از ورقه های امتحان تاریخ دزدیده. اونم نه یکی، بلکه ۵ تا!

چشمتون روز بد نبینه زنگ بعد ۲۶ نفر اومد پیشش و گفتن یا سوالا رو به ما میدی یا ما می دونیم و تو!

سر امتحان چند تا از بچه ها با ذوق اینکه سوالا رو دارن دیگه نخوونده بودن  ولی متاسفانه سوالا همونایی نبود که دوستم برداشته بود!

آخه روز قبلش زنگ زده بود به دبیرمون و به گناهش اعتراف کرده بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:52  توسط titi & lili  |