تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه!
روز اولی که وارد دانشگاه شدیم دخترای سال بالایی اومدن پیش ماها و گفتن پسرای سال بالایی ها می خوان سر کارتون بزارن و یک دفعه گول نخورین ها!

ماها هم که خیلی به خودمون مطمئن بودیم گفتیم باشه بابا هوای خودمون رو داریم!

از قضا درست یک ساعت بعد از تموم شدن دومین کلاس ۲ تا از پسرا که به احتمال زیاد!!! سال چهارم یا پنجم بودن اومدن پیش ما. من و دو تا از بچه ها داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم که پسره با کلی خجالت الکی! اومد پیش ما و رو به من گفت: ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم منم با کمال خونسردی گفتم اگه امری دارین بگین دوستام از خودم هستم

که یارو گفت من از روزی که شما رو دیدم عاشق و شیفته تون شدم و یه لحظه نتونستم از فکرتون بیرون بیام و از این چرت و پرت ها

به زور جلوی خندم رو گرفته بودم( آخه من تازه اولین روز حضورم توی دانشگاه بود) گفتم: مگه من رو چند وقت میشناسین؟!

گفت از همون دو هفته پیش که اومدین و اگه اجازه بدیم با مامان و بابام بیام خواستگاریتون! که یکهو دوستش زد زیر خنده

منم با کمال خونسردی بهشون گفتم: ولی من اولین روزیه که میام دانشگاه

که ایندفعه ماها زدیم زیر خنده و طرف دمش رو گذاشت رو کولش و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:4  توسط titi & lili  | 

نقل از یکی از بچه ها:

یه روز سر کلاس اصول حسابداری بودیم. استادمون دکتر بهروزی ( که خیلی هم چاق بود) داشت در مورد انواع ماشین ها صحبت می کرد! که رسید به ژیان. یکی از پسرا دستش رو بالا کرد و گفت: استاد شما که توی ژیان جاتون نمیشه

که همه زدند زیر خنده

استاد یه نگاهی به پسره انداخت و گفت: از تو بهترم که وقتی حموم میری باید در چاه حموم رو بزاریم که از توی سوراخش نیفتی پایین!

که دیگه کلاس ترکید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:17  توسط titi & lili  |