تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه!
( با عذر خواهی از دوستای عزیزی که توی این مدت با نظراتشون ما رو همراهی کردند و ما نتونستیم وبلاگ رو به روز کنیم از این به یعد نویسندگی این وبلاگ عوض میشه و جای نونو و ساسی عزیز ما این وبلاگ رو می نویسیم)

نقل از یکی از بچه ها:

توی شور و شوق انتخابات بودیم و این هیایو به دانشگاه هم سرایت کرده بود. سر یکی از کلاس ها که اتفاقا استادای سخت گیری داشت من و بچه ها عقب کلاس بحث داغ انتخاباتی راه انداخته بودیم. استاد که خودش از طرفدارای پرو پا قرص یکی از کاندیداها بود داشت حضور غیاب می کرد. به اسم من که رسید چند بار خووندش و منم اصلا حواسم نبود. استاد که فهمید من حواسم نیست عصبانی شد و داد زد: خانم فلانی حواستون کجاست؟ مگه با شما نیستم؟

من که روی صندلیم یه دونه از عکسای بزرگ همون کاندیدای مورد علاقه استاد رو داشتم عکس رو بلند توی دستام گرفتم. استاد تا این حرکت رو دید سریع تغییر موضع داد و  داد زد:

این خانم یه ۲۰ می گیره ۳ تا مثبت + ۵ نمره برای امتحان ترم!

که کلاس ترکید!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:57  توسط titi & lili  | 

نقل از یکی از بچه ها:

یه روز سر یکی از کلاسامون به یه مبحثی رسیدیم که هیچ کس نمی فهمید. استاد دوباره و دوباره توضیحش داد. که دیگه خسته شد و گفت: آقا جون لری ش رو گفتم! بازم هیچ کس نفهمید؟

که همه زدن زیر خنده و نگاه من کردن. منم خودم خنده م گرفته بود اما اصلا به روی خودم نمی اوردم. استاد که از خنده بچه ها و نگاهاشون فهمیده بود که یه لر در کلاس هست با یه ذره ترس پرسید: مگه لر هم توی این کلاس دارین؟ که یکی از بچه ها گفت: استاد خانم فلانی. استاد که داشت از خجالت یا ترس سکته می کرد گفت شرمنده من نمی دونستم وگرنه قصد توهین و یا بی احترامی نداشتم. که این بار بچه ها به ترس استاد از من خندیدن و کلاس ترکید.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:45  توسط titi & lili  | 

نقل از یکی از بچه هایی که پرستاری می خوونه:

امتحان ریاضی داشتیم. استادش هم آدم خیلی سمجی بود. هرچی می گفتیم بابا آخه ما که دانشجوی ریاضی نیستیم که بخوای اینقدر به ما سخت بگیری اصلا گوشش بدهکار نبود.

تا اینکه امتحان ریاضی ترم رو گرفت و نمره ها رو توی برد دانشکده زد!

max نمره کلاس شده بود 7 !قرار شد که با چند تا از بچه ها به نمایندگی همه بریم و با استاد صحبت کنیم که نمره ها رو روی نمودار ببره. در که زدیم و وارد اتاق استاد شدیم دیدیم 3 تا از پسرا که از شانس بد ما شاگرد اولای ریاضی بودن توی اتاق استاد نشستن. ما که دیدیم اوضاع خیلی خیطه با استاده گفتیم ما میریم و بعدا میاییم. استاده گفت : یا الان یا هیچ وقت!

حالا با کلی منو من کردن به استاده گفتیم اگه میشه نمره ها رو روی منحنی ببرین. استاد به دوستم گفت: خب خانم ف شما چند شدین؟(حالا این سه تا داشتن ما رو نگاه می کردن) دوستم با بدبختی آروم گفت:3  بعد به من گفت شما چند شدین: با کمال افتخار بلند گفتم: 2

یکی از پسرا ازم پرسید: این نمره ها که از 20 نبوده؟

استاد گفت : اتفاقا از 20 نمره بوده

که اونا گفتن با چه نابغه هایی سرکار داریم و از خنده ترکیدن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط titi & lili  | 

نقل از یکی از بچه ها:

امتحان زبان تخصصی داشتیم و من هیچی بلد نبودم سر جلسه تا جایی که بلد بودم نوشتم ولی نصف سوالا رو هنوز ننوشته بودم.جایی که من نشسته بودم نزدیک همون میزی بود که بچه ها برگه شون رو تحویل میدادن. یه پسری اومد برگش رو داد که دیدم همه سوالا رو نوشته! منم آروم برگه اش رو برداشتم و اسم خودمو روی برگه تون نوشتم و اسم اونو روی برگه خودم

موقعی که نمره ها روی توی برد دانشگاه زدن با دیدن نمره ام شاخ دراوردم شده بودم ۸

اسم اون پسره رو نگاه کردم شده بود ۱۲!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:48  توسط titi & lili  | 

نقل از یکی از بچه ها:

یه روز تا ساعت 6 کلاس داشتیم. دیگه هوا تاریک شده بود که داشتیم با چند تا از بچه ها پیاده برمی گشتیم که یه مزدا گیر داد و دیگه ول نکرد. هی از کنار خیابون توی پیاده رو داد می زد و چرت و پرت می گفت. ماها هم اصلا به یارو محل نمی زاشتیم که یکهو دیدیم ماشین پلیس پشت سر ماشین یارو داره میاد. پلیسه از توی اون بلندگوش داد زد: آقا برو واینسا. یارو اصلا توجهی نکرد که پلیسه گفت مگه با تو نیستم د برو دیگه .یارو بازم از رو نرفت که پلیسه پشت بلندگو داد زد: احمق بی شعور میگم برو خجالت بکش

که ماها زدیم زیر خنده و یارو اخمی به پلیسه کرد و رفت!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:15  توسط titi & lili  | 

دوباره یه سر می زنیم به خاطرات دبیرستان( نقل از یکی از بچه ها):

اولین روز کلاس هندسه دوم دبیرستان بود. معلممون جناب آقای اعتباری اومد سر کلاس و بدون هیچ حرفی رفت پای تابلو. یه نقطه روی تابلو گذاشت و گفت این چیه؟

ماها همه گفتیم: نقطه

گفت غلطه این یک پاره خطه

یه دایره کشید گفت این چیه؟

ماها همه گفتیم دایره

گفت غلطه این یه حجمه

یه مثلث کشید و گفت این چیه؟

کلاس ساکت بود که من داد زدم: مربع!

که همه ترکیدن.

 معلمه برگشت نگاهمون کرد گفت کدوم احمقی به این میگه مربع!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:3  توسط titi & lili  | 

روز اولی که وارد دانشگاه شدیم دخترای سال بالایی اومدن پیش ماها و گفتن پسرای سال بالایی ها می خوان سر کارتون بزارن و یک دفعه گول نخورین ها!

ماها هم که خیلی به خودمون مطمئن بودیم گفتیم باشه بابا هوای خودمون رو داریم!

از قضا درست یک ساعت بعد از تموم شدن دومین کلاس ۲ تا از پسرا که به احتمال زیاد!!! سال چهارم یا پنجم بودن اومدن پیش ما. من و دو تا از بچه ها داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم که پسره با کلی خجالت الکی! اومد پیش ما و رو به من گفت: ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم منم با کمال خونسردی گفتم اگه امری دارین بگین دوستام از خودم هستم

که یارو گفت من از روزی که شما رو دیدم عاشق و شیفته تون شدم و یه لحظه نتونستم از فکرتون بیرون بیام و از این چرت و پرت ها

به زور جلوی خندم رو گرفته بودم( آخه من تازه اولین روز حضورم توی دانشگاه بود) گفتم: مگه من رو چند وقت میشناسین؟!

گفت از همون دو هفته پیش که اومدین و اگه اجازه بدیم با مامان و بابام بیام خواستگاریتون! که یکهو دوستش زد زیر خنده

منم با کمال خونسردی بهشون گفتم: ولی من اولین روزیه که میام دانشگاه

که ایندفعه ماها زدیم زیر خنده و طرف دمش رو گذاشت رو کولش و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:4  توسط titi & lili  | 

نقل از یکی از بچه ها:

یه روز سر کلاس اصول حسابداری بودیم. استادمون دکتر بهروزی ( که خیلی هم چاق بود) داشت در مورد انواع ماشین ها صحبت می کرد! که رسید به ژیان. یکی از پسرا دستش رو بالا کرد و گفت: استاد شما که توی ژیان جاتون نمیشه

که همه زدند زیر خنده

استاد یه نگاهی به پسره انداخت و گفت: از تو بهترم که وقتی حموم میری باید در چاه حموم رو بزاریم که از توی سوراخش نیفتی پایین!

که دیگه کلاس ترکید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:17  توسط titi & lili  | 

خب این خاطره رو یکی از دوستام برام گفته که براتون میگم:

یه روز توی دانشگاه یه سری پوسترهای تبلیغاتی زدن که روش نوشته بود همایش اعضای اهل قلم!

ما ها هم که یه نموره جو گیر شده بودیم قرار شد که با چند تا از بچه ها بریم.روز همایش به سالن مربوطه رفتیم و با کمال تعجب دیدیم که همه پسرن و حتی یه دختر هم اونجا نیست. حالا با کلی خجالت رفتیم نشستیم و بعدش تازه دو زاریمون افتاد که این همایش ربطی به شعر و شاعری نداره و بحثاش همش سیاسیه. وسط بحث یکی می گفت: نه آقا این اصول گراییه نوینه. اون یکی داد میزد :اشتباه می کنین این در موضع اصلاح طلباست و خلاصه هر کی یه چیزی می گفت

که یکدفعه یکی از دوستای من دستش رو بالا کرد و گفت: ببخشید آقا کولرهای خوابگاه ما هم خرابه!

که یکدفعه همه ترکیدن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:23  توسط titi & lili  | 

روز ثبت ناممون بعد از کلی این ور و اون ور رفتن و فرم پر کردن آخر نوبت به انتخاب واحد رسید. هر کسی با توجه به رشته اش باید می رفت به دانشکده مربوطه.

با کلی بند و بساط آخر رفتم برای انتخاب واحد. موقعی که وارد یکی از اتاق ها شدم یه پسری ورودی خودم داشت مدارکش رو میداد. اما مدارکش ناقص بود. اون زنه هم عصبانی شده بود و کلی سر پسره بدبخت داد می زد. زنه به من گفت مدارک؟ منم همه رو تمام و کمال دادم. زنه یه لبخند مونالیزایی به من زد و رو به پسره گفت: از ایشون یاد بگیرید

پسره هم یه نگاهی به من انداخت و گفت: بله درست می فرمایین! ولی ما در طول ترم باید چیزای زیادی از این خانم یاد بگیریم!

که من زدم زیر خنده و زنه چپ چپ نگاهمون کرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:14  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان دیگه به آخرای سال داشتیم می رسیدیم که برامون امتحان تاریخ ترم گذاشتن. چون تاریخ هم جز امتحان نهایی ها نبود خود دبیرمون سوالا رو طرح کرد. چند روز قبل از امتحان چند تا از بچه ها میرن به اتاق مربوط به نگهداری ورقه های امتحانی و از قضا پوشه سوالات تاریخ رو می بینن.

زنگ بعدش کلاس نداشتیم و بیکار بودیم که دیدم یکی از بچه ها با هول اومد توی کلاس و رو به من و دوسم کرد و آروم گفت: یه لحظه بیاین کارتون دارم!

ما هم رفتیم توی حیاط و به به! دیدیم خانوم رفته از ورقه های امتحان تاریخ دزدیده. اونم نه یکی، بلکه ۵ تا!

چشمتون روز بد نبینه زنگ بعد ۲۶ نفر اومد پیشش و گفتن یا سوالا رو به ما میدی یا ما می دونیم و تو!

سر امتحان چند تا از بچه ها با ذوق اینکه سوالا رو دارن دیگه نخوونده بودن  ولی متاسفانه سوالا همونایی نبود که دوستم برداشته بود!

آخه روز قبلش زنگ زده بود به دبیرمون و به گناهش اعتراف کرده بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:52  توسط titi & lili  | 

پیش دانشگاهی یه دبیر زبان داشتیم که معروف بود به سعید چاخان!

امتحان زبان رو خدا وکیلی خیلی آسون گرفت و ۳-۲ روز بعدش بهم گفت که برگه ات رو صحیح کردم و نمره کامل رو گرفتی

از قضا امتحان بعدیمون این آقای سعید چاخان!!! مراقب جلسه بود. قبل از امتحان به من آروم گفت: به بچه ها نگی ولی با زن و بچه ام داریم برای چند ماه میریم کانادا!

منم که به جای اون کلی ذوق زده شده بودم رفتم جلوی سالن امتحان و داد زدم: هی بچه ها! خبر جدید. آقای فلانی می خواد بره کانادا

که بچه ها شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن

دبیرمون یه نگاهی از سر خشم به من کرد و گفت: که اینطور!!!!

اون جلسه که اصلا و ابدا نذاشت من یکی تقلب کنم

روزی که رفتم  کارنامه گرفتم دیدم نمره  زبانم ۳ نمره کم شده!

 پیغام داده بود این همون ۳ نمره است که با خودم بردمش کانادا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:45  توسط titi & lili  | 

با بچه های مدرسه بردنمون اردو. حدود نصف روز هم قرار شد قم بمونیم. خب خودتون که می دونین توی قم چادر پوشیدن تقریبا الزامیه!

با چند تا از بچه ها گفتیم بریم یه ذره سوهان و از این جور چیزا بخریم . قرار شد که همه مقنعه هاشون رو مثل نقاب تا زیر چشماشون بیارن و ببندن! ( مثل بعضی از زنای جنوبی که نقاب می زنن)

هیچی دیگه این کار رو که کردیم مردیم از خنده! می خواستیم بریم توی یک مغازه به زور جلوی خنده مون رو گرفتیم.

داخل مغازه که شدیم یکی از دوستام به فروشنده گفت: برادر قیمت اینا چنده؟

یارو یه نگاهی با تعجب به ما انداخت و گفت: خواهر ... تومن!

که دیگه ترکیدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:46  توسط titi & lili  | 

دوم دبیرستان یک دبیر ادبیات داشتیم که فکر می کرد آقا محمد خان قاجاره!

الکی هی گیر میداد! یه روز سر کلاس یکی از دوستام می خواست خودکاره بغل دستی اش رو برداره که یکهو دبیرمون گفت: بدبختا! حقیر ها! شما شعورتون نمی رسه! دانش مهمی مثل ادبیات رو چرا نادیده می گیرید!...

آخرش هم گفت:از این به بعد هر کسی بخواد هر چیزی از بغل دستی اش بگیره باید از من اجازه بگیره!

اینو که گفت چند دقیقه بعد دوستم وسط درس داد زد: خانم اجازه! میشه پاک کن این رو بگیرم؟

چند دقیقه بعد: خانم اجازه میشه خودکار دوستم رو بگیرم؟

چند دقیقه بعد: خانم اجازه میشه جزوه دوستم رو بگیرم؟

چند دقیقه بعد:::: دبیرمون عصبانی شد و داد زد: برو بیرون !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:12  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان که بودیم قرار شد که مدرسه ما رو ببره اردو

طبق قرار می خواستن بچه های سوم دبیرستان رو با بچه های سوم راهنمایی ببرن!( این دو رده سنی چه ربطی به هم دارن؟!)

خلاصه روز حرکت ۲ تا اتوبوس اومد ماها توی یک اتوبوس راهنمایی ها توی یکی دیگه!

موقع سوار شدن ناظما و مدیر شدماها هم یه ناظم و یک دبیر باحال دیگه رو به زور اوردیم پیش خودمون و مدیرمون رو فرستادیم اونور( با عرض پوزش از مدیرمون)

خودتون که می دونین همیشه بچه های شیطون و شر هم عقب اتوبوس می شینن که معمولا جای ماها بود خلاصه ماها همش می زدیم می رقصیدیم و از این جور کارا!!! که یکهو دیدم اون یکی اتوبوسه داره از ما سبقت می گیره و خانم مدیر از پنجره  داره ماها رو نگاه می کنه

ولی ما ها هم که بیخود موهامون رو توی آسیاب سفید نکرده بودیم!!! مثل بچه آدم نشستیم و شروع کردیم به سینه زدن و نوحه خوندن!

(ولی خودمونیم ها مدیرمون فهمید ولی بروی ماها نیاورد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:23  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان سر زنگ تاریخ قرار شد که یه نمایش اجرا کنیم که اتفاقا نمایش نامه نویسش همون دبیر تاریخمون بود

توی این نمایش همه جور نقشی بود : از ناصر الدین شاه و انیس الدوله و مهد علیا ... تا...

خلاصه این نمایش بعد از حدود چند ماه تمرین قرار شد که بروی صحنه بره!!!

بار اول نمایش رو توی سالن تئاتر به طور عمومی اجرا کردیم. و قرار شد که اردیبهشت ماه به مناسبت هفته معلم برای کلیه دبیر ها(چه مرد چه زن) و همه بچه ها اجرا کنیم.

بعد از اجرا کل بچه های نمایش رفتیم توی کلاس و با همون لباسا و گریم نمایش که به سبک قدیم بود شروع کردیم به پایکوبی و اجرای حرکات موزون!

که یکهو در باز شد و ناظم اومد تو. گفت: دارید چه غلطی می کنید؟

یکی از بچه ها هم با کمال پررویی گفت: خانم این قسمت هم جز نمایش بوده ولی در ملا عام نمی شد اجرا بشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:22  توسط titi & lili  | 

یه بار موقعی که اول دبیرستان بودیم سر یه زنگ دبیر نیومد ما ها هم همینطوری توی مدرسه می گشتیم که یکهو یکی از ناظما منو صدا زد!

منم با شجاعت تمام!!! رفتم جلو و گفتم : با من کار داشتین؟

ناظممون هم گفت برو در کلاس سوم دبیرستان و فلانی رو صدا کن

منم بدون این که بپرس کدوم معلم سر کلاسشونه رفتم!

در زدم و بدون اینکه دبیر بگه بفرمایین در رو باز کردم و با صدایی که مثل جیغ و ویغ کردن بود داد زدم:

آقا اجـــــــــــــــــــــــــــــــــــازه! خانم فلانی بیاد دفتر!

حالا این دبیر آقای اقتداری دبیر فیزیک بود یه نگاهی به من کرد و بعد یه نگاه به بقیه اندخت و رو به کلاس گفت:

خانم اجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازه! فلانی فعلا درس داره و نمیشه بیاد دفتر!

که یکهو کلاس ترکید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:12  توسط titi & lili  | 

بعضی روزای مدرسه به خاطر کلاسامون مجبور بودیم ناهار هم وایسیم!

بیشتر بچه ها غذا میوردن بعضی هم نه! هر ازگاهی هم همه با هم پول روی هم میزاشتیم و زنگ می زدیم تا از بیرون برامون غذا بیارن

یه روز طبق معمول می خواستیم این کار رو کنیم. من با یکی از بچه ها رفتیم از دفتر زنگ بزنیم  دوستم تلفن رو برداشت و زنگ زد ۱۱۸ که شماره یک پیتزا فروشی رو بگیره و شروع کرد به صحبت که: شماره پیتزا ... رو می خواستم خیابون...

که دیدم از خنده ترکید!

پرسیدم چی شد. گفت: یارو گفته: خانم اینجا اورژانسه(۱۱۵) شما باید زنگ بزنین ۱۱۸!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:53  توسط titi & lili  | 

سوم دبیرستان که بودیم به خاطر درس تاریخمون قرار شد که بریم تهران و از مجلس دیدن کنیم!

خلاصه بعد از کلی بازرسی و تفتیش بدنی ما رو به مجلس راه دادن حدود ۲ ساعت هم توی یک راهرو نشستیم تا بالاخره اجازه ورود صادر شد!

قرار بر این بود که رئیس مجلس ورود ما ها رو به همه نماینده ها اعلام کنه و ما همون لحظه بلند شیم و به احترام اونایی که اونجا بودن بایستیم

خلاصه یک دفعه دیدیم که رئیس مجلس گفت: از بچه های مدرسه فرزانگان شهر ... هم تشکر می کنیم که امروز در صحن علنی مجلس حضور دارن!

ما هم  هممون بلند شدیم و داشتیم شکلک در می اوردیم که دیدیم اون تلویزیون بزرگه مجلس داره ماها رو از نزدیک نشون میده!

ما ها هم یه چند لحظه ای دیر ۲زاریمون افتاد و دیدیم چند تا از نماینده ها دارن چپ چپ نگاه ماها می کنن!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:2  توسط titi & lili  | 

دوم دبیرستان بودیم. سر زنگ جغرافیا امتحان داشتیم. این دبیرمون هم هر دفعه که امتحان می دادیم همه کتاب ها رو جمع می کرد که مثلا کسی تقلب نکنه!

بچه ها هم سر کلاس این دبیره محترم!!! دو کتابه میومدن یعنی علاوه بر کتاب خودشون یک کتاب دیگه هم میوردن.

روز امتحان وقتی کتابا جمع شد همه شروع کردیم به جواب دادن.

یکی از بچه ها به نام خانم ن. ن. زیر برگه اش کتاب باز کرده بود. معلممون هم دیدش و آروم رفت بالای سرش. این دوست ما هم چند ثانیه ای دیر متوجه شد و کتاب رو بست. دبیرمون بهش گفت: اون کتاب چیه زیر دستت؟

دوستم هم با کمال پررویی برگش رو داد بالا و بعد با حالت تعجب گفت:

 اااااااااااااا خانم چه جالب! کتاب جغرافیاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:6  توسط titi & lili  | 

اول دبیرستان که بودیم یه درس به اسم ایین مطالعه و پژوهش داشتیم. درباره انواع تحقیق و روش های تحقیق کردن بود.

دبیرش اما آدم باحالی بود ولی بعضی وقتا بدجوری گیر می داد. یه روز برامون امتحان گذاشت و ماها هم روزامتحانش اصلا نخووندیم . حالا یه عده خوونده یه عده نخوونده.

بعد از کلی صحبت و جلسه بزرگان کلاس!!! قرار بر این شد که اگر کلمه پرده رو گفتیم همه بنویسن و اگر کلمه پنجره رو گفتیم هیچ کس ننویسه و برگه سفید رو به معلم بدیم.

سر امتحان سوالا انقدر آسون بود که نمی دونستیم چی کنیم.که بالاخره یکی از بچه ها رو به بقیه گفت: آقاجون اون پرده رو از جلوی پنجره بکشید دیگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:22  توسط titi & lili  | 

دبیر هنر راهنماییمون یه آقای بود به نام م.(به علت حفظ شخصیت مخفف گفته می شود!)

سر کلاس از هر چی صحبت می کرد به جز درسش!

یه روز اومد سر کلاس گفت: بچه ها شنیدم یکی از دو کلاس سوم راهنمایی منو به عنوان بهترین دبیر انتخاب کرده

منم که اصلا از این دبیره دل خوشی نداشتم دستم رو کردم بالا و گفتم: مطمئنا کلاس ما نبوده!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:4  توسط titi & lili  | 

سوم راهنمایی که بودیم یه دبیر زبان داشتیم خنده!نزدیک عید بود که چل بازی بچه ها گل کرد و قرار شد با وجود مخالفت مدیر مدرسه و خلاف مقررات مدرسه توی کلاس سفره هفت سین بچینیم!

خلاصه هرکس مسئولیت یه چیز رو قبول کرد:تمام سین های سفره هفت سین+ آینه+ قرآن+ هندوونه+...

آخرین جلسه زبان( تقریبا ۲ هفته مونده به عید!!!) صندلی ها رو کنار زدیم و با دبیرمون نشستیم پای سفره و شروع کردیم به هندوونه خوردن! همچین ملچ مولوچ می کردیم که انگار داریم جیگر لاک پشت ( پرسی ۶۰۰۰۰ تومن) می خوریم.

که یک دفعه نمی دونم کودوم خیر و خوشی ندیده ای به دفتر اطلاع داد و مدیر مدرسه همراه بادی گاردهاش ریختن توی کلاس! ماها که اصلا جرات جیک زدن نداشتیم که دیدیم دبیر زبانمون با کمال پررویی به مدیرمون گفت: هندوونش خیلی خوشمزه است شما نمی خورید؟! 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط titi & lili  | 

امسال که پیش دانشگاهی بودیم همه موبایل مدرسه میوردن. خب طبیعتا اگه مدیر یا ناظما می فهمیدن گند کار در میومد!

یه روز حدود ۱۰ نفر روی سکویی که جای معلم بود سر  هم ریختیم و می خواستیم عکس بگیریم.( این سکو کنار پنجره بود و اونور پنجره یه دیوار بلند بود!نه درختی بود نه گیاهی!) یه دفعه در باز شد و ماها سریع عکس العمل نشون دادیم. دوباره همه ریخیتیم سر هم که عکس بگیریم که باز در باز شد و یکی دیگه از بچه ها اومد تو. دوباره اومدیم عکس بگیریم گفتیم: آقا جون ایندفعه در باز شد همونجوری وایسید تا این عکس رو بگیریم بره پی کارش.

ایندفعه که در باز شد ماها هیچ کدوم به هم نریختیم و همونجوری بودیم که دیدیم همه دارن بهمون علامت میدن! سرمون رو که برگردوندیم دیدیم ناظممونه! نه راه پیش بود نه راه پس!

بهمون گفت دارید چی می کنید؟

منم گفتم: هیچی خانم داریم از پنجره پرنده ها رو تماشامی کنیم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:58  توسط titi & lili  | 

ماها از اون اول راهنمایی که این مدرسه اومدیم تا پیش دانشگاهی همیشه مراسم پایکوبی و حرکات موزون رو داشتیم.

طبق سنت نیاکانمون( بچه های سالهای قبل) همیشه یک نفر رو مامور میزاشتیم که اگه آسمون ابری شد!!! یه خبر به ماها بده.

هرکسی توی این مراسم سنتی و هیجان انگیز نقشی داشت. مثلاخانم س(شرمنده اسم ها مخفف گفته می شود!)نقش سرپرست گروه رقصندگان، خانم ش کمک رقصنده، بنده تنبک زن، خانم ن خواننده، خانم ر کشیک باشی( همون مامور) و خلاصه هر کس مسئولیتی در این امر خطرناک بر عهده داشت!

یه روز طبق معمول زنگ تفریح که خورد همه توی کلاس به حالت آماده باش دراومدند و شروع کردند!

یه دفعه کشیک باشی گفت :بچه ها! ناظم اومد!

ناظممون اومد و یه نگاهی به هممون کرد ( قبل از اینکه بیاد همه ما مثل آدم نشسته بودیم و هرکس داشت کتاب جلوی روش رو می خووند)! و گفت:عروسی ننه ی کدومتونه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:58  توسط titi & lili  | 

کلاس دوم دبیرستان بودیم از ساعت 1 تا 4 جغرافیا داشتیم. فکرشو کنین از 7 صبح مدرسه باشی و کلی درسای سخت اونوقت بخوای سر کلاس جغرافیا هم بشینی.

برای ماها هم که مثلا فرزانگانی بودیم خب یه ذره سخت بود.

از اون موقع به بعد همه ما سر کلاس جغرافیا چنجه(ترجمه: همون تخمه آفتابگردان) می خوردیم.

این دبیر بیچارمون هم که فکر می کرد ماها همه کشته مرده جغرافیاییم هی توضیح می داد و ما با چنجه ها حال می کردیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط titi & lili  | 

یه روز سر کلاس دینی بودیم.دبیرمون بعد از کلی صغری کبری چیدن درباره پول و آدمای پولدار و اینکه این آدما چه جوری هستن گفت: مثلا لیلا فروهر! رفته زن یه یارو شده به اسم اسی که خیلی پولداره!

یکی از بچه ها دستش رو کرد بالا و گفت:خانم ببخشید لیلا فروهر کیه؟!

دبیر دینی مون هم یه نگاهی بهش کرد و دیگه هیچی نگفت!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:7  توسط titi & lili  | 

من  و دوستم  یه روز با هم بیرون رفتیم. دیگه هوا تاریک شده بود که توی خیابون یه پسری رو دیدیم که عینک آفتابی زده...!

دوستم هم به یارو گفت: آفتاب بدم خدمتت؟

یارو یه نگاهی بهش کرد و گفت: شب بدبخت، شب نادون!

(ترجمه: عینک یارو عینک شب بود!)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:43  توسط titi & lili  |