اول راهنمایی دبیر شیمی تکمیلی مون آقای نایب صدری( روحش شاد) بود
یه روز یکی از بچه ها خیلی اذیت کرد .اقای نایب صدری بهش گفت اگه بیای این مسئله رو حل کنی بهت بستنی میدم!
دوستمم با خوشحالی رفت سوال رو حل کرد و بعد گف: آقا حالا بستنی مون رو بدید
آقای نایب صدری هم به در اشاره کرد گفت :برو ببندش این میشه بستنی!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط
|
سلام ما تی تی و لی لی هستیم. این وبلاگ رو دوستای خوبمون نونو و ساسا باز کردند که ما به نمایندگی از بچه ها خاطراتمون با دوستامون رو اینجا بزاریم. در ضمن نظر یادت نره ها! _________________ ماها دیگه دانشجو شدیم هرکدوم از بچه های کلاس یه جا قبول شدن ولی خوبیه ماها اینه که هممون یه شهر قبول شدیم!درسته هم رشته نیستیم ولی همین که یه جاییم خودش خیلی خوبه خیلی خوش میگذره جای همتون خالی از این به بعد هم خاطرات مدرسه رو میزاریم هم خاطرات دانشگاه ( خیلیا می پرسن ما کدوم مدرسه بودیم فرزانگان جایی که برای هممون پر از خاطراته)