طبق قرار می خواستن بچه های سوم دبیرستان رو با بچه های سوم راهنمایی ببرن!( این دو رده سنی چه ربطی به هم دارن؟!
)
خلاصه روز حرکت ۲ تا اتوبوس اومد ماها توی یک اتوبوس راهنمایی ها توی یکی دیگه!![]()
موقع سوار شدن ناظما و مدیر شد
ماها هم یه ناظم و یک دبیر باحال دیگه رو به زور اوردیم پیش خودمون و مدیرمون رو فرستادیم اونور( با عرض پوزش از مدیرمون
)
خودتون که می دونین همیشه بچه های شیطون و شر هم عقب اتوبوس می شینن که معمولا جای ماها بود
خلاصه ماها همش می زدیم می رقصیدیم و از این جور کارا!!!
که یکهو دیدم اون یکی اتوبوسه داره از ما سبقت می گیره و خانم مدیر از پنجره
داره ماها رو نگاه می کنه![]()
![]()
ولی ما ها هم که بیخود موهامون رو توی آسیاب سفید نکرده بودیم!!! مثل بچه آدم نشستیم و شروع کردیم به سینه زدن و نوحه خوندن!![]()
(ولی خودمونیم ها مدیرمون فهمید ولی بروی ماها نیاورد![]()
)