زنگ بعدش کلاس نداشتیم و بیکار بودیم
که دیدم یکی از بچه ها با هول اومد توی کلاس و رو به من و دوسم کرد و آروم گفت: یه لحظه بیاین کارتون دارم!![]()
ما هم رفتیم توی حیاط و به به!
دیدیم خانوم رفته از ورقه های امتحان تاریخ دزدیده. اونم نه یکی، بلکه ۵ تا!![]()
چشمتون روز بد نبینه زنگ بعد ۲۶ نفر اومد پیشش و گفتن یا سوالا رو به ما میدی یا ما می دونیم و تو!![]()
![]()
سر امتحان چند تا از بچه ها با ذوق اینکه سوالا رو دارن دیگه نخوونده بودن
ولی متاسفانه سوالا همونایی نبود که دوستم برداشته بود!![]()
آخه روز قبلش زنگ زده بود به دبیرمون و به گناهش اعتراف کرده بود!![]()
![]()