تبليغاتX
شیطنت های یک دبیرستان دختروونه! - 29) خواستگاری
روز اولی که وارد دانشگاه شدیم دخترای سال بالایی اومدن پیش ماها و گفتن پسرای سال بالایی ها می خوان سر کارتون بزارن و یک دفعه گول نخورین ها!

ماها هم که خیلی به خودمون مطمئن بودیم گفتیم باشه بابا هوای خودمون رو داریم!

از قضا درست یک ساعت بعد از تموم شدن دومین کلاس ۲ تا از پسرا که به احتمال زیاد!!! سال چهارم یا پنجم بودن اومدن پیش ما. من و دو تا از بچه ها داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم که پسره با کلی خجالت الکی! اومد پیش ما و رو به من گفت: ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم منم با کمال خونسردی گفتم اگه امری دارین بگین دوستام از خودم هستم

که یارو گفت من از روزی که شما رو دیدم عاشق و شیفته تون شدم و یه لحظه نتونستم از فکرتون بیرون بیام و از این چرت و پرت ها

به زور جلوی خندم رو گرفته بودم( آخه من تازه اولین روز حضورم توی دانشگاه بود) گفتم: مگه من رو چند وقت میشناسین؟!

گفت از همون دو هفته پیش که اومدین و اگه اجازه بدیم با مامان و بابام بیام خواستگاریتون! که یکهو دوستش زد زیر خنده

منم با کمال خونسردی بهشون گفتم: ولی من اولین روزیه که میام دانشگاه

که ایندفعه ماها زدیم زیر خنده و طرف دمش رو گذاشت رو کولش و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:4  توسط titi & lili  |