ماها هم که خیلی به خودمون مطمئن بودیم گفتیم باشه بابا هوای خودمون رو داریم!![]()
از قضا درست یک ساعت بعد از تموم شدن دومین کلاس ۲ تا از پسرا که به احتمال زیاد!!!
سال چهارم یا پنجم بودن اومدن پیش ما. من و دو تا از بچه ها داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم که پسره با کلی خجالت الکی!
اومد پیش ما و رو به من گفت: ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم منم با کمال خونسردی گفتم اگه امری دارین بگین دوستام از خودم هستم![]()
که یارو گفت من از روزی که شما رو دیدم
عاشق و شیفته تون شدم
و یه لحظه نتونستم از فکرتون بیرون بیام
و از این چرت و پرت ها
به زور جلوی خندم رو گرفته بودم( آخه من تازه اولین روز حضورم توی دانشگاه بود
) گفتم: مگه من رو چند وقت میشناسین؟!![]()
گفت از همون دو هفته پیش که اومدین و اگه اجازه بدیم با مامان و بابام بیام خواستگاریتون!
که یکهو دوستش زد زیر خنده![]()
منم با کمال خونسردی بهشون گفتم: ولی من اولین روزیه که میام دانشگاه ![]()
![]()
که ایندفعه ماها زدیم زیر خنده ![]()
و طرف دمش رو گذاشت رو کولش و رفت![]()